تبلیغات
 تمام دنیا را گشته ام کنار تو اما ، دنیای دیگریست

ﻫﺪﻑ ﺑﻲ ﻣﻘﺼﺪ

تاحالا فكر كردی  اﻳﻦ ﻫﻤﻪ كه در تمام زندگیمون می دویم ، قراره به كجا برسیم ؟  اینهمه كار و زحمت و فشار و استرس و غصه برای چیه ؟  رسیدن به رفاه ؟  لذت ؟  آسایش ؟  کدوم یکی؟   رفاه ، لذت  و آسایش رو برای چی می خوایم ؟ من آدمای زیادی رو دیدم كه اینها رو دارن و باز راضی نیستن و دنبال بیشترش می گردن ! اکثر ما اسمن به دنبال "آرامش" می گردیم ... و جالبه كه تو این گشتن خودمون رو فراموش می كنیم . فراموش می كنیم كه تنها داشته ما اینجا و الانه ... فراموش می كنیم جلوی چشممون آدمهایی هستن كه اونی كه ما داریم دنبالش می گردیم رو دارن و به آرامش نرسیدن ! فراموش می كنیم كه دور و برمون آدمهایی هستن كه آرامش دارن ولی مثل ما خودشون رو برای رسیدن به پول نمی كشن ! داستان زیبایی یادم اومد                                                                                        یك تاجر آمریكایى نزدیك یك روستاى مكزیكى ایستاده بود كه یك قایق كوچك ماهیگیرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود! از مكزیكى پرسید: چقدر طول كشید كه این چندتا ماهی رو بگیرى؟ مكزیكى: مدت خیلى كمى ! آمریكایى: پس چرا بیشتر صبر نكردى تا بیشتر ماهى گیرت بیاد؟ مكزیكى: چون همین تعداد هم براى سیر كردن خانواده‌ام كافیه ! آمریكایى: اما بقیه وقتت رو چیكار میكنى؟ مكزیكى: تا دیروقت میخوابم! یك كم ماهیگیرى میكنم!با بچه‌هام بازى میكنم! با زنم خوش میگذرونم! بعد میرم تو دهكده میچرخم! با دوستام شروع میكنیم به گیتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با این نوع زندگى ! آمریكایى: من توی هاروارد درس خوندم و میتونم كمكت كنم! تو باید بیشتر ماهیگیرى كنى! اونوقت میتونى با پولش یك قایق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قایق دیگه هم بعداً اضافه میكنى! اونوقت یك عالمه قایق براى ماهیگیرى دارى ! مكزیكى: خب! بعدش چى؟ آمریكایى: بجاى اینكه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقیما به مشتریها میدى و براى خودت كار و بار درست میكنى... بعدش كارخونه راه میندازى و به تولیداتش نظارت میكنى... این دهكده كوچیك رو هم ترك میكنى و میرى مكزیكو سیتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم میزنى ... مكزیكى: اما آقا! اینكار چقدر طول میكشه؟ آمریكایى: پانزده تا بیست سال ! مكزیكى: اما بعدش چى آقا؟ آمریكایى: بهترین قسمت همینه! موقع مناسب كه گیر اومد، میرى و سهام شركتت رو به قیمت خیلى بالا میفروشى! اینكار میلیونها دلار برات عایدى داره ! مكزیكى: میلیونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟ آمریكایى: اونوقت بازنشسته میشى! میرى به یك دهكده ساحلى كوچیك! جایى كه میتونى تا دیروقت بخوابى! یك كم ماهیگیرى كنى! با بچه هات بازى كنى ! با زنت خوش باشى! برى دهكده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنى و خوش بگذرونى!!! گمشده‌ی همیشگی ما آرامشه ... آرامش می تونه جای خالی‌ای كه توی زندگی و وجودمون احساس می كنیم رو پر كنه ، آرامش می تونه لذت بخش ترین تجربه زندگی باشه ... تا اینجا كه بدیهی به نظر می رسید . ولی چی می تونه آرامش رو به ما ببخشه ؟ جواب ممكنه لذت باشه ؟ ولی ما حتی لذت رو برای احساس آرامش می خوایم یعنی رابطه ی این دوتا برعكسه ! آرامش به آدم لذت میده . هر چه كه توی بیرونمون گشتیم پیدا نكردیم ، هر كه گشت پیدا نكرد ... چیزی كه اون بیرون نیست رو نمی شه اون بیرون پیدا كرد ! پس آرامش كجاست ساده ترین چیزها گاهی ندیده گرفته می شن : آرامش یه احساس درونیه و تنها از درون ایجاد می شه آرامش به هیچ عامل خارجی وابسته نیست !  آرامش واقعی رو میشه در (معنویت ، روح گرایی یا هر چیزی كه اسمش رو میزاری ) پیدا كرد . وقتی طریق درست معنوی رو پیدا كنی و شروع به عمل كردن می كنی می تونی پولدار بشی ، پر قدرت بشی ، موفق بشی و شاد باشی ، آرام باشی ، عاشق باشی .با انتخاب یه طریقه درست زندگی ، آرامش خودش به زندگیت میآد و از دردسر هایی كه مردم شتابزده امروز دارن رها می شی ، عاشقانه فكر می كنی ، عاقلانه عمل می كنی ، زندگیت سراسر لذت و موفقیت می شه ... کافیه فقط دیدگاهت رو نسبت به زندگی تغییر بدی و در راستاش عمل كنی...

تاریخ : سه شنبه 3 فروردین 1395 | 11:35 ب.ظ | نویسنده : masoume javandel | نظرات

ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﻲ

هـر صبح در بـازار دنیـا بہ "خـوشبـختی" چـوب حـراج مے زننـد! اینکہ مـا قـدم بـرنمیـداریم و قیمـت پیشنـهاد نمیکنیـم؛ داستـان دیگـریست ... "خوشبختی" پیـدا کـردنے نیست، بدسـت آوردنیست ... اگر روزت را بـا اولـویت هاے بالاے زندگیت آغـاز نکنی اولـویت هاے پاییـن دنیـاے تـو را پر خواهند کرد.

تاریخ : یکشنبه 2 اسفند 1394 | 12:07 ب.ظ | نویسنده : masoume javandel | نظرات

اﺣﻤﺪ ﺷﺎﻣﻠﻮ

ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻗﻠﺐ ﻫﺮﮐﺲ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻣﺸﺖ ﮔﺮﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺵ ﺍﺳﺖ ... ﻣﺸﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ... ﻭ ﺧﯿﺮﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ ﺑﻪ ﺍﻧﮕﺸﺘﻬﺎﯼ ﮔﺮﻩ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﻡ ... ﺩﺳﺘﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭼﺮﺧﺎﻧﻢ ﻭ ﺩﻭﺭﺗﺎﺩﻭﺭﺵ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ... ﭼﻘﺪﺭ ﮐﻮﭼﮏ ﻭ ﻧَﺤﯿﻒ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎﺷﺪ ﻗﻠﺒﻢ ! ﺩﺭ ﻋﺠﺒﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻮﭼﮏ ﻧﺤﯿﻒ ! ﮐﻪ ﭼﻪ ﺑﻪ ﺭﻭﺯﻡ ﺁﻭﺭﺩﻩ ! ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻨﮓ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ... ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻬﻢ ﺑﺪﻭﺯﻡ ! ﻭقتی ﻣﯽ ﺷﮑﻨﺪ ... ﭼﻨﮓ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﺍﺯﺩ ﺑﻪ ﮔﻠﻮﯾﻢ ﻭ ﻧﻔﺲ ﺭﺍ ﺳﺨﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ... ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﻭ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﺪ ... ﻣﻮﺝ ﻣﻮﺝ ﺍﺷﮏ ﻣﯽ ﻓﺮﺳﺘﺪ ﺳﺮﺍﻍ ﭼﺸﻤﻬﺎﯾﻢ ... ﺩﺭ ﻋﺠﺒﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻮﭼﮏ ﻧﺤﯿﻒ....؟؟؟

تاریخ : جمعه 30 بهمن 1394 | 06:57 ب.ظ | نویسنده : masoume javandel | نظرات

ﺑﻌﻀﻲ اﺩﻣﻬﺎ

➕بعضی آدمها ، انگار چوب اند… تا عصبانی می شوند، آتش میگیرند، و همه جا را دودآلود میکنند، همه جا را تیره و تار میکنند، اشک آدم را جاری می کنند. ➕ولی بعضیها این طور نیستند؛ مثل عودند. وقتی یک حرف میزنی که ناراحت میشوند، و آتش میگیرند، بوی جوانمردی و انصاف میدهند ، و هرگز نامردی نمیکنند. این است که ✖️«هر کس را میخواهی بشناسی، در وقت عصبانیت، در وقت خشم بشناس.»✖️

تاریخ : جمعه 30 بهمن 1394 | 06:23 ب.ظ | نویسنده : masoume javandel | نظرات

ﻋﺸﻖ

خب من عشق را جورِ دیگری می دیدم... از اولش هم همین طور بودم! این که مثل یک دکمه ی شُل به پیراهن کسی آویزان باشم را دوست نداشتم؛ این که مثل تابلوی راهنما مدام یادآورِ باید و نبایدی باشم را؛ دوست نداشتم... این که...! من می خواستم با هم عبور کنیم؛ گاهی حتی پس و پیش؛ اما در ‏حرکت... من ‏ایستادن را قبول ندارم، من درجا زدن را دوست ندارم، من از هر آنچه که او را از رفتن باز می دارد، بیزارم؛ می خواستم قایق نجات باشم، بال پرواز باشم، چراغ روشنی که از هر جای تاریکی نگاه کند می بیند اش... می خواستم هر جا ایستاد و خسته شد، نوک قله را نشانش بدهم و سرخوشانه پا به پایش بدوم، حتی اگر خودم به هیچ جا نرسم... هیچ وقت تصاحب کردن را یاد نگرفتم! این که بروی با چنگ و دندان یک کسی را مال خودت کنی، یک چیزی را به خودت ببندی، دست کسی را تنها برای آن بگیری که فرار نکند؛ مگر نه اینکه هر کس تنها به خویشتنش تعلق دارد، پس ‏جنگ برای چه؟! آدمیزاد بخواهد دلش به ‏ماندن باشد هزار فرسخ هم دور شود، باز هم مانده است...! وقتی کسی را دوست داری، باید از خودت بدانی اش... آدمیزاد مگر برای داشتن خودش میجنگد؟! من بلد نیستم بجنگم، سخت ترین روزها را فقط گریه می کنم و فکر میکنم لابد دلش جای دیگری ست و آدم نباید دنبال رفتنی ها بدود...! باید بنشیند پشت در و یواشکی ‏گریه کند... من با بند بند وجودم ‏دوسَت می دارم و سیاست و حساب و کتاب و روانشناسی و تاریخ و جغرافی را هم دخالت نمیدهم... من فقط زندگی می کنم و زندگی هم بالاخره یک جا تمام می شود. بگوییم دوستت دارم و بنشینیم به تماشا، بگوییم دوستت دارم و دست و پا نزنیم، اشک و لبخندمان را بغل بگیریم و همه چیز را صبورانه بسپاریم به زمان... چرا که زیر آسمان برای هر چیز زمانی ست... حالا بعضی وقت ها یک چیز کوچکی توی قلبم خسته است، دلش مهربانی می خواهد، بعضی وقت ها بیخودی تند تند می تپد و تقصیر هیچ کس هم نیست؛ بیخودی دیوانه می شود و دلش کرور کرور لحظه های بی دغدغه ی عاشقانه می خواهد؛ دلش می خواهد می توانست بگوید: "مسافر کوچولو، شازده کوچولوی من، یا بیا و کنارم بمان، یا این دخترکِ مغرورِ گل به دامنِ بهانه گیر را باخودت بردار و ببر گوشه ای با عشق گم و گورش کن".

تاریخ : جمعه 30 بهمن 1394 | 06:03 ب.ظ | نویسنده : masoume javandel | نظرات

ﻓﺮﺩا

ساختن واژه ای به نام «فردا» بزرگترین اشتباه انسان بود،تا زمانی که کودک بی سوادی بودیم و با این واژه آشنایی نداشتیم ،خوب زندگی میکردیم.تمامی احساساتمان ،غم و شادیمان و هرچه داشتیم را همین امروز خرج میکردیم.انگار فهمیده تر بودیم، چون همیشه میترسیدیم شاید فردا نباشد. از وقتی «فردا » را یاد گرفتیم،همه چیز را گذاشتیم برای فردا. از داشته های امروز لذت نبردیم و گذاشتیم برای روز مبادا... شاید باید اینگونه «فردا» را معنی کنیم.... «فردا»روزیست که داشته های امروزت را نداری. پس امروز را زندگی کن. فردا حقیقت ندارد.

تاریخ : جمعه 30 بهمن 1394 | 01:29 ب.ظ | نویسنده : masoume javandel | نظرات

ﭘﻨﺠﺮﻩ اﻣﻴﺪ

زندگی یک اتاق با دو پنجره نیست !!

زندگی هزاران پنجره دارد

یادم هست ؛

روزی از پنجره ناامیدی به زندگی نگاه کردم ، احساس کردم میخواهم گریه کنم !

و روزی از پنجره امید به زندگی نگاه کردم ، احساس کردم میخواهم دنیا را تغییر دهم !

عمر کوتاه ست

فرصت نگاه کردن از تمامی پنجره های زندگی را ندارم ...

تصمیم گرفته ام فقط از یک پنجره به زندگی نگاه کنم

و آن هم پنجره عشق



تاریخ : جمعه 30 بهمن 1394 | 12:24 ق.ظ | نویسنده : masoume javandel | نظرات

  • paper | فروش لینک | فروش بک لینک